
بچمو بده گمشه از زندگیم فقط...
ادامه مطلب
هیچ وقت اینجا ازش حرف نزدم چون وقتی اول دبستان بودم با مادرم ازدواج گرد و وقتی پنجم دبستان بودم جدا شدند و من چقدر خوشحال بودم از جدایی مادرم از مردی ک گهگاهی کتکم میزد...همیشه سرم منت میزاشت و لقمه هامو میشمرد...و همیشه دعوا داشتند.خروجم از اون خونه و مستقل شدنم بهترین دوران زندگیم شده بود انگار...ما جدا شدیم ..مادرم از شوهری ک کرده بود و من از برادر ها و خواهری ک ب دست اورده بودم...اون مرد خیلی زود خیلی خیلی زود و حتی شاید زیر تایم عده ازدواج کرد ولی پشیمون شد و همچنان دنبال مادرم بود ..ولی ...
ادامه مطلب
مادری ک ۷ سالگیم ازدواج مجدد کرد ..انقدر ناسازگار بود ک ۵ سال تا ۱۲ سالگیم فقط جنگو دعوا و بزن بزن دیدم .بعدم کجدا شد فقط استرس و عصبی بودنش و افسردگیشو دیدم ...عین ی گوشت فقط روی مبل میخابید و هیج حرکت مفیدی نداشت...توی نوجوانی و دوران دانشگاه روانیم کرده بودانقدر ات و اشغال جمع میکرد ک از دست شلخته بازی ها و کثیف کاری هاش فرار گردم و شوهر کردم...با تمام استرس هایی ک سال ها بهم داد منو هم مضطرب کرد..منم ی مریض هستم کنه میتونم رندگی مشترکم و ادارع کنم و نه گذشت دارم و نه کنترل خشم.انقدر خسته ...
ادامه مطلب
فردا اعزام هست ب اراکxa0 xa0...
ادامه مطلب