
هیچ وقت اینجا ازش حرف نزدم چون وقتی اول دبستان بودم با مادرم ازدواج گرد و وقتی پنجم دبستان بودم جدا شدند و من چقدر خوشحال بودم از جدایی مادرم از مردی ک گهگاهی کتکم میزد...همیشه سرم منت میزاشت و لقمه هامو میشمرد...و همیشه دعوا داشتند.خروجم از اون خونه و مستقل شدنم بهترین دوران زندگیم شده بود انگار...ما جدا شدیم ..مادرم از شوهری ک کرده بود و من از برادر ها و خواهری ک ب دست اورده بودم...اون مرد خیلی زود خیلی خیلی زود و حتی شاید زیر تایم عده ازدواج کرد ولی پشیمون شد و همچنان دنبال مادرم بود ..ولی ...
ادامه مطلب
امروز پدربزرگش فوت شد دیگه شانس ازین بدتر ممکن نیست ۸ شهریور ۹۵...
ادامه مطلب