
بچمو بده گمشه از زندگیم فقط...
ادامه مطلب
واقعا ازش متنفرمواقعا ازش متنفرمواقعا ازش متنفرمواقعا ازش متنفرمکاش یجایی و داشتم ک فرار کنمبرم با بچم.دلم میخاد هیچکس دور و بر من نباشه + نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر ۱۴۰۳ ساعت 0:26 توسط زی زی گولو | بخوانید...
ادامه مطلب
از همه چیاز زندگی مشترکماز کارماز مامانم از شوهرم از اعضای فامیلاز خانوادماز جنگاز کشورماز هرچیزی کاطرافمهاز مدیرماز حقوقماز دلاراز خونموناز صبح ساعت ۹از همه چیحتی خودم...از همه چیز متنفرمبجز بچه م. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 2:7 توسط زی زی گولو | بخوانید...
ادامه مطلب
از وقتی باردار شدم توی پیچه...با همکارای شرکتش لاس خشکه میزنه...ی بار لابلای مسیجاش گفته بود ک یکبار یکی و رسونده دم مترو...بعدا گفت ک چند بار رسونده ...حالا همون اون دختره خیلی بهش غیر رسمی مسیج میده وکاملا تو مخ منه...اردیبهشت بود فکر کتم ک بدجوری قاطی کزدم و تیر ماه ..گفتم باید عین همکار بهت مسیج بدن نه مثل دوست ...مثنکه بهشون گفته بود و اونا ام خودشونو جمع کرده بودن...ولی باز شروع شده...پیروز ک توی ماشین بودیم همون دختره زنگ زده بود...و شوهرم جوری بود ک انگار ترسیده و هول خورده فقط فوری می...
ادامه مطلب